با فرهنگی که قربانی را به سکوت وا می دارد، مبارزه کنیم
Posted on آگوست 20, 2009 by navidar ب ا کابوس از خواب پریدم ، خیس عرق و در تاریکی نخستین چیزی که به یادم آمد ، فیلم مصاحبه رضا علامه زاده با کتایون آذرلی (” الان خیلی خسته ام “) بود که 2 ساعت پیش دیده بودم ؛ کتایون آذرلی که او را دورادور از شعرهایش می شناسم و از خاطراتش از زندان حکومت اسلامی . چهره اش آشناست و گمان می برم که شاید در جایی نیز او را دیده باشم . اکنون ساعت 2 بامداد است . ابتدا بی هدف دست به قفسه کتاب کنار تخت بردم تا کتابی بیابم بلکه حواسم را پرت کند و چشمانم را گرم . بی هدف کتاب کوچکی دستم می آید و به نامش می نگرم : بوف کور، صادق هدایت . می خواهم آن را بر جای خود نهم و ناگهان آن جمله های عجیب که کتاب با آنها شروع می شود ، در ذهنم رژه می روند : “ در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد . اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باو...